اخترواره

در این وبلاگ شما کتاب میخوانید

مرد مصور

ارسال شده توسط webcomete در نوامبر 27, 2008

در یک بعد از ظهرگرم ماه سپتامربود که برای اولین بار با مرد مصور ملاقات کردم . در حالی که در جاده آسفالته سفر می کردم ، آخرین مرحله ی یک مسافرت دو هفته ای پیاده را در منطقه ی ویس کانسین به پایان می بردم . نزدیک غروب توقف کردم ، مقداری گوشت ، لوبیا و گردو خوردم و هنگامی که خودم را آماده دراز کشیدن و مطالعه می کردم ، مرد مصور را دیدم که به بالای تپه آمد و در مقابل نمای آبی رنگ آسمان ایستاد.آن موقع من نمی دانستم او مصور است ، فقط میدانستم که بلند قد است و زمانی دارای بدنی عضلانی بوده است که حالا به دلایلی رو به چاقی گذاشته بود . من به یاد می آورم که دستهایش کوچک به نظر می رسید.

به نظر می رسید که او حضور مرا حس کرده بود ، زیرا بدون نگاهی به جانب من شروع به صحبت کرد.

-         آیا شما میدانید که من کجا می توانم کاری پیدا کنم ؟

گفتم : ” متاسفانه خیر .”

گفت :”در چهل سال اخیر من هیچ شغل ثابت و پایداری نداشتم.”

اگر چه بعد ازظهربسیار گرمی بود ولی او دکمه های پیراهن پشمی اش را تا گردن محکم بسته بود. آستینهایش پایین کشیده شده و دکمه های دور مچش انداخته شده بود . با اینکه عرق از صورتش جاری بود ، قصد باز کردن دکمه های پیراهنش را نداشت.

بلاخره گفت : ” خوب ، اینجا هم مانند بقیه ی جاهاست و می توان شب را در این مکان گذراند. آیا مایلید که هم صحبتی داشته باشید؟”

گفتم :” من مقداری غذای اضافی دارم می توانید بخورید.”

بدن سنگینش را حرکت داد، نشست و گفت :” به زودی از این دعوت برای ماندن من در اینجا پشیمان خواهید شد . همه همین طور هستند و به همین دلیل هم همیشه در حال راه رفتن هستم. الان اوایل سپتامر و فصل کار است. من باید در حال پول در آوردن در شهرها باشم ولی در عوض ، بدون هیچ گونه امید و آینده ای اینجا هستم.”

یک لنگه کفش بزرگ رت تز پایش در آورد و با دقت آن را بررسی کرد و ادامه داد:” من معمولاً در هر شغل فقط ده روز دوام می آورم. بعد چیزی اتفاق می افتد و آنها مرا اخراج می کنند . حالا دیگر هیچ کارفرمایی در آمریکا حاضر به استخدام من نیست.”

پرسیدم: ” به نظر شما مشکل اساسی چیست؟”

برای جواب ، به آرامی شروع به باز کردن دکمه ی یقه اش کرد. او با چشمان بسته دستش را مشغول باز کردن تمامی دکمه های پیراهن تا پایین کرد، دستش را داخل پیراهن برد و شانه اش را لمس کرد و در حالی که چشمانش هنوز بسته بود، گفت :” خنده دار است . آنها آنجا هستند ولی من نمی توانم لمسشان کنم….ادامه دارد…

یک پاسخ تا “مرد مصور”

  1. آلفو گفت

    سلام. هر سه پستت را یکجا خواندم. چند نصیحت ِ برادرانه دارم: 1. نوشتن ِ منبع و نام ِ نویسندهء هر داستان یادت نره. 2. یک یا دوجا در نوشته ها غلط ِ املایی که شامل ِ جا افتادن ِ حروف بود داشتی. این بای ِ خواننده تداعی می کند که نویسنده حتی نوشته اش را غلط گیری نکرده! 3. در بین ِ این داستان های معروف از خودت یا از نویسندگان ِ گمنام هم بنویس تا چیزی در وبلاگت باشد که در کتابخانه ها نیست و دوستان برای ِ خواندن ِ وبلاگت تلاش کنند، چون نسخه اش هیچ جا نیست. موفق باشی

پاسخ دهید

XHTML: شما می توانید از این علامت‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>